چند دوبیتی از فایز دشتی
هنوزم ذوق لبهايش به کام است
چه سان فايز شود از ناله خاموش
مگر آن دم که در خاکش مقام است
سحر بلبل به گل این داستان داشت
شکايت ها زجور باغبان داشت
سحر فايز ز دست نارفيقان
گهی ناله گهی آه و فغان داشت
مرا ياران وصيت اینچنين است
به هر جایی که جانان در کمين است
به دوش آنجا بريد تابوت فايز
که جای تربتم آن سرزمين است
خيال کشتن من داشت جانان
کدامين سنگدل کردش پشيمان
ندانست عيد فايز آن زمانست
که گردد در منای دوست قربان
پس از مرگم نخواهم های هايی
نه فرياد و نه افغان و نوايی
بگويد گشته فايز کشته ی دل
ندارد کشته ی دل خون بهايی
خبر داری به من هجران چه ها کرد
دلم را ريش و جانم مبتلا کرد
ز مردم عشق تو پوشيده فايز
ولی شوق تو رازش بر ملا کرد
نه هر ويرانه دل مأوای عشق است
نه هر سينه که بينی جای عشق است
دلی همچون دل فايز ببايد
که او اندر خور سودای عشق است
مرا در پيش راهی پر زبيم است
از این ره در دلم خوفی عظيم است
برو فايز مينديش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحيم است
اگر خواهی بسوزانی جهان را
رخی بنما، بیفشان گیسوان را
بت فایز، اشارت کن به ابرو
بکش تیغ و بکًش پیر و جوان را
شبی که با تو بودم یاد از آن شب
شبی که بی تو بودم داد از آن شب
شبی که منزلم از تو جدا شد
هزاران ناله و فریاد از آن شب
شبی که مار خونین زد به پایم
به کوی عاشقان می رفت صدایم
برید بر مادر پیرم بگویید
ببندد حجله نیلی برایم